لوکیدا
...in the sky night look for a girl with broken smile
|
|
|
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 توسط ستاره
|
چندی پیش دو چشم تازه دیدم
لبخند زدم ارام نفس کشیدم و خو گرفتم امروز شکستم و فهمیدم که او تویی بار قبل یک سال گول کشید تا باز شناسمت بار قبل هفت ماه .... کاش بار بعد در نگاه اول بشناسمت... من چرا از ریسمان سیاه وسفید نمی ترسم؟!؟ نوشته شده در تاريخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 توسط ستاره
|
مثل دختر کبریت فروش
زیر برف گوشه خیابان خلوت مینشینم و دانه دانه تمام سیگارهایم را میکشم و در دود همه آنها تورا میبینم.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 توسط ستاره
|
How can I be lost ...If Ive got nowhere to go
نوشته شده در تاريخ جمعه دهم تیر 1390 توسط ستاره
|
نمیدانم..
شاید زمین گرد نیست شاید جاذبه وجود ندارد شاید دو ضرب در دو چهار نمیشود اما تو خوبی. نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 توسط ستاره
|
نمیدانم زمین خیلی بزرگ است یا من خیلی کوچک هرچه میگردم خودم را پیدا نمیکنم... نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 توسط ستاره
|
در کهکشان راه شیری حدود 50 میلیارد سیاره وجود دارد و حدود ۳۰۰ میلیارد ستاره... که نزدیکترین اونها با زمین ۱۰.۵ سال نوری فاصله داره . یعنی اگر این ستاره امروز بمیره ما ۱۰.۵ سال بعد مرگش رو میبینیم!! و همه اینها در حالیست که ما فقط میتونیم ۴٪ اسمان رو ببینیم. توی این ۴٪ شناخته شده دنیا "من" با اغراق یک نقطه ام که برای یک لحظه روی این کره ۴.۶ میلیارد ساله ظاهر و بعد برای همیشه ناپدید میشه. به نظرم این معنی خیلی چیزارو عوض میکنه...
نمی دونم...ولی به نظر یه لحظه مسخره میاد که مثلا دو نفر دارن تو خیابان باهم دعوا میکنن...!؟!
پ.ن:هفته پیش رفتم رصد... لوکیدا رو دیدم! نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 توسط ستاره
|
با من بمان بگذار دو نفر از تعداد ادم های تنهای زمین کم شود شاید اینطور بتوانیم تعادل را به زمین برگردانیم. نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم اسفند 1389 توسط ستاره
|
زندگي ام را از ابتدا ورق ميزنم
تو در تمام خاطره ها هستي ما چه بي قاعده بهم دل بستيم و چه بي پروا در هم حل شديم از اين تصوير زيبا چشم برمي دارم و مبهم تورا ميبینم ما چه زشتيم... به موجود ناقص الخلقه درونم مينگرم ما بزرگ شديم عشقمان نه.. بايد سقطش ميكرديم.. نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم اسفند 1389 توسط ستاره
|
من یک ایینه ام...
یک ایینه ی کروی و هرچه در من بگذاری بینهایت بار درونم تکرار میشود و با تکرار گرمای نگاهت من همیشه تابستانم. نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم بهمن 1389 توسط ستاره
|
در خواب ميبينم كه مارها گردنم را بين ارواره هايشان ميگيرند و زمان متوقف ميشود.
نه ميكشندم و نه رهايم ميكنند،گويي از من ميخواهند همانطور زندگي كنم. با نيشي روي شاهرگم براي هميشه... نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم بهمن 1389 توسط ستاره
|
انگلیسی حرف زدن رو دوست دارم
باعث میشه حتی به حرف های عادی که میزنم فکر کنم باعث میشه به این فکر کنم که این منم که دارم این حرفها رو میزنم فارسی اینطور نیست. دیروز به کسی که منتظر بود توضیح بدم چرا دیر رسیدم گفتم:یه مشکلی پیش اومد. در صورتی که باید میگفتم: I got myself into trouble:من برای خوذم مشکل درست کردم! یا وقتی میگم فلان اتفاق افتاد و پام شکست باید بگم: I broke my leg: من پام رو شکستم! اینطوری نمیتونم در مقابل یه چهره متعجب شونه هام رو بالا بندازم و بگم نظرم عوض شد. و اونو رها گنم تا ساعت ها باخودش فکر کنه چی شد؟چه عامل خارجی باعث شد نظرش عوض شه؟ باید بگم: I changed my mind: من نظرم رو عوض کردم و این I اول جمله خیلی مهمه.که هر اتفاقی بیفته مسئولش منم. و گاهی وقتی میشینم و به گلایه های یک نفر از زندگیش گوش میکنم با خودم میگم کاش میدونستی باید اول تمام جملاتت یک I بگذاری! هر چند خودم گاهی خیلی سخت میتونم این I رو بپذیرم... نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 توسط ستاره
|
باشه،من كوتاه ميام
ديگه سعي نميكنم دروغ هات رو باور كنم اين تلاش فايده اي نداره يا تو دروغ گوي ماهري نيستي يا من ارزش يك دروغ خوب رو ندارم منهم ديگه اصراري براي راست گفتن ندارم هيچ وقت فكر نميكردم بشه با واقعيت كسي رو اينطور بازي داد... نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم دی 1389 توسط ستاره
|
وقتی بحث اتم در میان باشد, زبان را فقط به آن صورت می توان به کار برد که در شعر به کار می رود.
شاعر نیز نمی خواهد وقایع را دقیق بیان کند؛ بلکه می خواهد در ذهن شنونده تصاویری تولید و ارتباط ذهنی برقرار کند. " نیلز بور" نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آذر 1389 توسط ستاره
|
زندگي بي رحم است آرام خاطرم!
تو ميروي و منهم تركت ميكنم! و بالاخره روزي قلب هم را هم ترك ميكنيم ذهن هم را روزي... و ياد هم را... و روزها و شبهاي خوب ديگري را تجربه ميكنيم بي هم... ميخنديم و نفس عميق ميكشيم، روزهايي كه بايد بي تو تلخ ميشد. شبهاييهايي كه بايد بي ستاره سردت ميشد كاش لااقل درد نبودنم اينطور بي رحمانه تركت نميكرد، كاش لا اقل درد نبودنت... نوشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم آذر 1389 توسط ستاره
|
وقتي قراره يه مدت ازش دور شي روزا بلند ميشه و همه چيز شبيه دلتنگي...
ولي كم كم ميبيني كه ميشه بدون اون هم زندگي كرد,خنديد...حتي خيلي وقت ها فراموشش كرد. اين فكر بهت ارامش ميده.ترجيح ميدي به اين ارامش بچسبي و از خودت برونيش تا دوباره بي تابي كني... تا وقتي كه دوباره دنيا زمينت ميزنه و تنهايي همه كست ميشه اونوقت دنبال ارامشي ميگردي كه... نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و نهم آبان 1389 توسط ستاره
|
همچون یکی از قمرهای بیشمار مشتری
سالهاست به دورت می گردم و جاذبه ات مرا سالی دو میلیمتر نزدیکتر میکند به تو ای ستاره خاموش... به کجا خیره مانده ای؟ پ.ن:میدونم مشتری فقط ۶۳ تا قمر داره! نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم آبان 1389 توسط ستاره
|
گویینت پلترو توی فیلم سیلویا میگه:
‘If you fear something, long enough & hard enough it’ll happen’ ‘اگر مدت زمان کافی و به اندازه کافی از چیزی بترسی اتفاق می افته’ و گاهی همین جمله به اندازه کافی ترسناک میشه...!؟ وقتی انگشتای سرد ترس چشمات رو میبنده و فقط وقتی به خودت میای که میگی: همیشه میترسیدم اینطوری بشه... .It doesn’t matter how deep you bury your fears … it will finds its way out You have got to face them. نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 توسط ستاره
|
شنیده ام: یک هفته تمام باران می باریده.گاهی رگبار,گاهی نم نم...اما بند نیامده. یک هفته تمام از ماه و ستاره اثری در اسمان نبوده. وقتی بعد از یک هفته ابرها از اسمون شهر ما دل کندند وخواستن اسمون دیگه ای رو ابری کنن من به دنیا امدم. حالا سالهاست که خیسم... فکر کنم من خونه خوبی براشون بودم که هیچ وقت ترکم نکردن... نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389 توسط ستاره
|
There is a bridge I need to Burn Before I leave Then maybe I could stop The leaf From fallin. نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم شهریور 1389 توسط ستاره
|
گاهی دلم به اندازه غاری که ادم هایش به جای دیگری کوچ کرده اند میگیرد و تنهایی مثل مورچه ای روی دستم راه میرود گاهی دلم گلی میشود که زنبوری در ان مرده است سردرگمیهای زنی را دارم حالا که شویش را کشته باشند مردانی با ابروهای پهن سردرگمی های زنی را دارم درختان مجاور پیرند و هیچ کفشی اشاره ای به حرکت نیست در برف کلاغی که مرده بود کفش من بود؟ "غلام رضا بروسان" نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم شهریور 1389 توسط ستاره
|
در تب میسوزم
دست بر پیشانیم میگذاری احساسش نمیکنم... دلداریم میدهی به چشمهایت نگاه میکنم صدایت را نمیشنوم لبهایت بی صدا تکان میخورند... سرم سنگین است بیماریت مسری بود بیتفاوتی سختی خورده ام. نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم شهریور 1389 توسط ستاره
|
تنهایی سرنوشت مختوم انسانهاست...
چون دوست داشتن سختر از حد تحملشونه. نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم مرداد 1389 توسط ستاره
|
![]() ...If one day u feel like crying .Call me ,I don’t promise that I will make you laugh But I can cry with you ...If one day you want to run away .Don’t be afraid to call me ...I don’t promise to ask you to stop Bu I can run with you ...If one day you didn't want to listen to anyone Call me .I promise to be there for you .I promise to be very quiet & ...but If one day you call ...there is no answer & .Come fast to see me !Perhaps I need you نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم مرداد 1389 توسط ستاره
|
ظهر بود
روی پل ایستاده بودیم سایه ام به پایت افتاده بود که نروی دستهایم فرو میریخت چشمانم فریاد میزد من سکوت میکردم.. شعله ور رهایم کردی اسفالت سوخت و پاهای مرده ام را دفن کرد نزدیک غروب سایه ام از پل سقوط کرد همان چند ساعت را بی تو دوام اورد من سکوت کردم.. نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام تیر 1389 توسط ستاره
|
... فکر می کنم اسمان نزدیک باشد که هنوز دختری لبخند میزند و رویاهایش را ابی مینویسد من نمی توانم جای خالی ستاره ها را نادیده بگیرم گمان میکنم تو انسوی ابهام خنده ها ایستاده ای و برای بیقراری من دست تکان میدهی نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم تیر 1389 توسط ستاره
|
تصمیم گرفتم به دنیای کاغذهای شیشه ای برگردم
شاید بتونم خودم رو از روی اثر انگشتانم روی صفحه کلید بشناسم و اجازه بدهم کلمات برایم خط افق بکشند شاید بازهم این دنیا و تنهایی و غریبگیه آدمهاش آرومم کنه...
بازی از پایان آغاز شد و برندگان باختند ان چه را در کف داشتند بازنده,برده هایش را شمرد. ما تاس سرنوشت همشان بودیم. |
|